۱۳۹۶ آذر ۱۸, شنبه

آشتی با قدرت (12)

خود و خواست

بحث ما هم‌چنان در مورد «خود» و «خواست» آدمی است. آشتی با قدرت، آشتی با خود و آشتی با خواست خود است. تعبیر یگانگی با قدرت نیز همین یگانگی و رفع فاصله با خود و خواست خود است. ظاهر این بحث آسان و ساده به نظر می‌رسد. اما تصور می‌کنم که همین آسان‌گیری و ساده‌انگاری، یکی از عوامل مهمی است که ما از خود و خواست خود بیگانه باشیم و با خود و خواست خود بیگانه بمانیم. در درس‌هایی که مفهوم «بی‌خودی» یا «از خودبیگانگی» را توضیح می‌دهم، تلاش خواهم کرد این فاصله و جدایی را بیشتر کاوش کنم. دین و باورهای دینی، فرهنگ و سنت‌های جامعه، معضلات و دغدغه‌های معیشتی، رابطه‌هایی که داریم، درس و تحصیل و علم و ثروت و شهرت و همه‌ی این‌ها، در وضعیت «بی‌خودی»، به قدرت‌های تخریب‌کننده‌ای تبدیل می‌شوند در برابر «خود» ما. در اسلام گفته می‌شود «خود را بشناس تا خدا را بشناسی» نه این‌که بگوید «خدا را بشناس تا خود را بشناسی». ما در عالمی که «خود» را نمی‌شناسیم، ادعای شناخت خدا، می‌تواند بدترین نوع دشمنی با خدا نیز باشد. خدا مفهومی است که در ظرف «وجود» تو تجلی می‌کند.

در فرصت امروز، مفهوم «خود» و «خواست» خود را از منظرهایی دیگر نیز توضیح می‌دهیم. یکی از جنبه‌های بسیار مهم قدرت «خواست» در آدمی این است که درست مانند «خود» آدمی بزرگ می‌شود و رشد می‌کند. «خواست» نامرئی است؛ یعنی «خواست» را حتی خود تان دقیقاً نمی‌دانید که چگونه قدرت است؛ اما اگر به کاوش و جست‌وجوی خود ادامه دهید، متوجه می‌شوید که این قدرت با کاویدن شما، با رشد دادن شما، بزرگ می‌شود. به میزانی که خواست تان بزرگ می‌شود، تأثیرگذاری آن را به عنوان یک قدرت در محیط و ماحول خود بیشتر می‌بینید. کاویدن خواست به معنای دقیق‌کردن و شفاف‌کردن خواست است. به معنای این است که خواست به طور روشن و صریح برای دیگران قابل درک باشد. خواست‌های مبهم و کلی، خواست‌هایی که در لایه‌هایی از خرافات پنهان باشند، خواست‌هایی که از عقلانیت و دلیل و برهان عاری باشند، حتی اگر بتوانند مدتی قدرت‌مند ظاهر شوند، به سادگی محو می‌شوند و نابود می‌شوند.

یکی دیگر از جنبه‌های مهمِ قدرت «خواست»، همانند هر قدرتی دیگر، جذب کردن قدرت‌های دیگر است. اما چون این قدرت نامرئی است، غیر قابل تعریف است و صرفاً می‌توان آن را در نشانه‌های بی‌شمار، در مصداق‌های بی‌شمار، قابل درک ساخت. به همین دلیل، رابطهای را که «خواست» آدمی با قدرت‌های پیرامونی خلق می‌کند، یک رابطه‌ی نامرئی است. شما درک و توجه به «خواست» را به عنوان یک گام آغازین در پروسه‌ی امپاورمنت می‌توانید در نظر گیرید، اما از ابتدا تعیین نمی‌توانید بگویید که اگر شما «خواست» تان را به طور جدی پی‌گیری کنید و این خواست را شفاف و قدرت‌مند بسازید، چه قدرت‌های دیگری در اختیار تان قرار می‌گیرد. این اتفاق را از اول نمی‌توانید به درستی تعیین یا پیش‌بینی کنید. اما خوب است دقت و باور کنید که اگر قدرت «خواست» در شما رشد کند، قدرت‌های بی‌شماری در اطراف تان وجود دارند که به سمت شما جذب می‌شوند و به سمت شما می‌رسند.

در قرآن آیه‌ی زیبایی وجود دارد که حاکی از همین نکته است. می‌گوید: «مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا؛ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ»؛ یعنی «کسی که به خدا و روز آخر ايمان دارد و تقوای الهی می‌ورزد، خداوند براى او راه برون‏رفتى قرار مى‏‌دهد و او را طریقی روزی می‌رساند که حسابش را نکرده است.» این آیه یکی از آیات قرآنی است که ذهن مرا بسیار به خود مصروف کرده است. احساس می‌کنم در درون آن چیزی یا مفهومی وجود دارد که مرا در درک تیوری امپاورمنت بیشتر کمک می‌کند.

اگر با نگاه امپاورمنتی بخواهم تفسیر کنم، «ایمان به خدا» و «روز آخر» و «تقواورزی» از تعبیراتی اند که قرارگرفتن در یک خط، در ‌یک پروسه‌ی قانون‌مند و منطقی را نشان می‌دهند. ایمان به خدا ایمان به کمال و رشد است؛ ایمان به روز آخر، ایمان به نتیجه‌ای است که از یک خط و مسیر منطقی می‌گیرید؛ تقواورزی، پاکیزه‌ساختن خود و خواست خود و نیروی کمال‌گرا و رشدیابنده و مستعد قدرت در شماست. بنابراین، اگر «خواست» شما در این فلتر قرار گیرد و از صفات و ویژگی‌هایی برخوردار باشد که در تیوری و تمرین‌های امپاورمنت دنبال می‌کنید، به طور طبیعی به قدرت‌های مورد نیاز خود می‌رسید. تعبیر ساده‌ی روزانه‌ای که می‌گوییم: «از تو حرکت، از خدا برکت»، یعنی همین. برکت خدا نامرئی است. تو که حرکت می‌کنی، دقیقاً نمی‌دانی که این برکت از کجا می‌آید. «Trust the process»، یعنی این. به پروسه اعتماد کن. پروسه را رها نکن. از خط انحراف نکن.

«Power of Will» دقیقاً به همین‌گونه عمل می‌کند. «خواست» بخش مهمی از «خود» تو است. تو نمی‌دانی که وقتی «خواست» در تو رشد می‌کند و بزرگ می‌شود، قدرت‌های دیگر از کجا و چگونه به سوی تو می‌آیند. اما قرار داشتن در خط، اعتماد کردن به پروسه، این نگرانی را رفع می‌کند. اصلاً جایی برای این نگرانی نمی‌ماند. من دقیقاً نمی‌دانم که وقتی احمدشاه مسعود به قیامش در پنج‌شیر شروع کرد، آیا از پناه و گدا و مشتاق ناف‌کن و بابه جان و جرأت و فهیم و قانونی و منصور شناختی داشت یا نه.

به همین ترتیب، نمی‌دانم که وقتی مزاری با خواست قدرت‌مند خود به کابل آمد، از قدرتی به نام «شفیع» شناختی داشت یا نه؛ از قدرتی به نام «نصیر سوز» یا «نصیر دیوانه» یا امثال آن‌ها شناختی داشت یا نه. شما به همه‌ی این نام‌ها به گونه‌ی نمادین نگاه کنید. این‌جا، در غرب کابل، به هر حال، حرکتی شکل گرفت و مقاومتی به راه افتاد. اینجا تحولی ایجاد شد و این تحول، دو سال و هشت ماه، در همین شهر زندگی و سرنوشت آدم‌ها را متأثر ساخت. بعد از آن، پس‌لرزه‌ها و پیامدهای این مقاومت، به صورت مستمر و بی‌انقطاع تا کنون هم ادامه یافته است و هنوز هم اثرات آن را به وضوح می‌توانیم مشاهده کنیم. در همه‌ی این تحولات، آدم‌ها نقش داشتند. در کنه و مرکز همه‌ی این تحولات یک «خواست»، یک «مطالبه»، نقش داشت. بر اساس همین «خواست» و همین «مطالبه» بود که این شهر پر شد از آدم‌های مختلف، از قدرت‌های مختلف، که هر کدام به سمت مزاری می‌آمدند و هر کسی کاری می‌کرد. مطمین هستم که تعداد زیادی از این آدم‌ها و این قدرت‌ها تا آخر، تا آخر عمر خود، مزاری را ندیدند. حد اقل مزاری آن‌ها را ندید. اصلاً مجال پیدا نکردند که مزاری را ببینند. آمدند و رزمیدند و به خاک افتادند و با خون و تکه‌های گوشت و استخوان خود در این شهر خاطره‌ای گذاشتند و رفتند؛ اما اغلب آن‌ها را مزاری از نزدیک ندید. از اغلب آن‌ها مزاری حساب و شناخت و درکی نداشت.

با این وجود، همه‌ی این‌ها قدرت‌هایی بودند که به سمت مزاری سرازیر شدند و خواستی را که مزاری مطرح کرده بود، هم‌چون درفشی حمل کردند و از آن سخن گفتند و آن را پاس‌داری کردند. چه تعداد آدم از سراسر دنیا برای مزاری پول فرستادند، مزاری از هیچ کدام آن‌ها شناختی نداشت و روی آن‌ها حساب روشن باز نکرده بود. مزاری از اول نمی‌دانست که وقتی حرکتش به راه بیفتد، در فلان مقطع جنرال دوستم و نیروهایش، یا گلبدین حکمتیار و نیروهایش می‌آیند و با او هم‌راه می‌شوند. این‌ها محاسبه‌ی ریاضی انجنیری نبودند که مزاری داشته باشد. فاجعه‌ی افشار فاجعه‌ی تلخی بود. در مقیاس همان زمان، در مقیاس تأثیراتی که در روابط هزاره‌ها و تاجیک‌ها، یا روابط مزاری و مسعود گذاشت، فاجعه‌ی دردناکی بود. اما همین فاجعه، قدرت‌های نامرئی و ناشناخته‌ای را در درون این جامعه بیدار کرد که تا کنون هم فرو نخفته اند. حالا از آن زمان دو و نیم دهه فاصله داریم. همه چیز به تاریخ، و به خاطره سپرده شده است. اما برای ما امکانی می‌دهد تا مفهومی را که اکنون در «آشتی با قدرت» دنبال می‌کنیم، روشن‌تر و بهتر درک کنیم: مفهوم رابطه و تعامل و تأثیرگذاری قدرت. قدرت «خواست». قدرت «خود».

مزاری وقتی حرکتش را شروع کرد، یک چیز را می‌دانست و آن «خود»ش و «خواست»ش بود. می‌گفت: من این‌جا هستم. این خواست من است. او خود را در محور می‌دانست. همان خودی که من آن را خود معنابخش و معنایاب می‌گویم. قدرت‌ها و رابطه‌ها را او در حول همین «خود» معنا می‌کرد. او، در یک کلام، «بی‌خود» نبود. یک زمانی در اواخر سال‌های 1373، وقتی فلسطینی‌ها با اسرائیل وارد مذاکره شدند، خبرنگار فرانس‌پرس آمد به کارته سه و از مزاری در مورد این صلح پرسید. من آن‌جا در نقش ترجمان حضور داشتم. مزاری گفت مسأله‌ی صلح و جنگ و مذاکره مسأله‌ی فلسطینی‌ها است و خود شان تصمیم می‌گیرند که چه کار کنند. خبرنگار گفت: حکمتیار که متحد شماست، این صلح را نکوهش کرده و بر ضد آن موضع گرفته است. مزاری ساده و راحت سخنی گفت که من حالا آن را ناشی از یک «خود» امپاورمنتی تعبیر می‌کنم. گفت: سخن حکمتیار مربوط خودش است. ما وقتی برای کسی کاری نمی‌توانیم، حرف مفت هم نمی‌زنیم. این سخن در مجموعه‌ی مصاحبه‌هایی که از او در «سخنانی از پیشوای شهید» چاپ شده، به تفصیل آمده است.

مزاری از این‌گونه سخن‌ها زیاد دارد. او یک «خود» داشت. یک «خواست» داشت. در یک «راه» حرکت می‌کرد. این خود و خواست و راه برایش مهم بودند. بر همین اساس حرکت می‌کرد و مطمین بود که در این راه بی‌پناه و بی‌همراه نمی‌ماند. مطمین بود که در این راه حرکت می‌کند و به پیش می‌رود و بالاخره کسی و کسانی می‌آیند که با او هم‌راه شوند و از این خواست حمایت کنند. اگر هم نشد، بالاخره، باز هم به تعبیر قرآنی «لیس للانسان الا ما سعی». می‌گفت من در این مسیری که هستم، سعی خود را انجام می‌دهم و مسوول سهم و سعی و نقش خود هستم. مهم این است که در ایفای این سعی و سهم و نقش، دقت کنم و از آن به درستی و روشنی آگاهی داشته باشم.

شما در «Power of Will» هم‌چون اثر را می‌بینید. «Power of Will» گاهی شما را به قدرت‌های ناشناخته‌ای می‌رساند. به تعبیری دیگر، اگر خواست تان جدی باشد و بر خواست خود به معنای واقعی کلمه آگاه و مصر باشید، به قدرتی دست می‌یابید که بر اساس آن بسیاری از قدرت‌های دیگر به طور طبیعی در راه قدرت شما قرار می‌گیرند. تفسیر این قدرت‌ها به شما ارتباط دارد که بگویید این قدرت به چه معناست و در کجا و چگونه و در چه حد به درد تان می‌خورد. اما یک چیز را شما انکار نمی‌توانید و آن این‌که، در هر حال و در هر شرایط، حوادث بی‌شماری در پیرامون شما در حال اتفاق افتادن است. قدرت‌های بی‌شماری در این هستی هستند که همه دست اندرکار اند و فعال اند. این قدرت‌ها خنثی نیستند. این قدرت‌ها ساکت نیستند. این قدرت‌ها در حال اثرگذاری اند. اما اگر تو نقطه‌ی مرکزی را در خود پیدا کنی و خواست خود را به معنای واقعی کلمه درک کنی و این خواست خود را تصفیه کنی و پالایش دهی و در جهت منطقی قرار دهی، تمام قدرت‌های دیگر برای قدرت تو ممد و مساعد می‌شوند.

یکی از مهم‌ترین تمرین‌های امپاورمنت کشف کردن و پیدا کردن همین نقطه‌ی خود و خواست خود است. خود را، در هیچ حالتی، فراموش نکنید. تمرین ساده و آسانی است: «نام» تان را از یاد نبرید. خیلی وقت‌ها نام تان از یاد تان می‌رود. خود تان را گم می‌کنید. خود تان از یاد تان می‌رود. شما کسی دیگر می‌شوید. شما به جای پدر خود، به جای مادر خود، به جای رفیق خود می‌نشینید. شما هزاره، پشتون، تاجک، شیعه، سنی و هر چیز دیگری می‌شوید، اما در هیچ‌کدام این حالات خود تان نیستید. بنابراین، گام اول در امپاورمنت همین است که شما همان خود را، همان اسم را، فراموش نکنید.

تمرین دوم که شما را کمک می‌کند تا از «خود» تان مراقبت کنید و «خود» تان را پاس‌داری کنید، انس گرفتن با سوالی است به نام «چرا؟». این هم یک تمرین ساده است با اثرهای محسوس و روشن. وقتی قدرتی به طرف شما می‌آید و از شما می‌خواهد تا کاری را انجام دهید یا انجام ندهید، راحت و آسان بپرسید که چرا؟ چه به درد می‌خورد؟ به من چه؟ این سوال در ظاهر خیلی خودخواهانه است. مگر نه؟... اما این خودخواهی خودخواهی مقدسی است. شما باید بگویید که چرا؟ شما باید بگویید که چه به درد می‌خورد؟ شما باید بگویید که به من چه؟ به من چه ربط دارد؟ ... این سوال نشانه‌ی روشنی از احترام به خود تان است.

دقت کنید که چه می‌گویم: کسی می‌آید و تو را دستور می‌دهد که برو دروازه را باز کن. معنای این دستور این است که کسی آن‌جا هست که یک «خود» دارد. یک «خواست» دارد و یک قدرت است. این یکی می‌آید و از قدرت تو کار می‌گیرد به خاطر تأمین خواست خود. او می‌خواهد دروازه باز شود. او می‌خواهد دروازه بسته شود. خواست او است. اما چرا به تو دستور می‌دهد که برو دروازه را باز یا بسته کن؟ یعنی این خواست اوست. او خواسته است که دروازه باز یا بسته شود. اما می‌آید تو را می‌گوید که دروازه را باز یا بسته کن. در این‌جا اگر تو دوش‌کنان رفتی و دروازه را باز یا بسته کردی، «خودِ» خود را از بین بردی؛ تو قدرتی مفت و رایگان برای تحقق خواست «دیگری» شدی. آن «دیگری» به خواست خود رسید. زندگی او مطابق خواستش شکل گرفت. یکی از خواست‌هایش همین بودکه دروازه باز یا بسته شود. اما برای تحقق این خواست خود، از قدرت تو کار گرفت. اما تو «خود»ت را نفی کردی. «خود» تو از بین رفت. چرا که این تو نبودی که می‌خواستی دروازه باز یا بسته شود. این «او» بود. «او» همان «دیگری» است. با «خود»ی دیگر، «خواست»ی دیگر.

اما اگر تو در این‌جا بایستی و یک‌بار بپرسی که «چرا؟»، وضعیت فرق می‌کند. وضعیت دگرگون می‌شود. این «چرا؟» گفتن همان نشانه‌ی احترام به «خود»ت است. دقت کن که این «چرا؟» بی‌احترامی به دیگری نیست. تو می‌خواهی از «خودِ» مستقل و متکی به خود حرف بزنی و از این «خود» مراقبت کنی. حالا اوست که در پاسخ به «چرا؟»ی تو می‌گوید به خاطری که اگر دروازه باز بماند دزد داخل خانه می‌شود یا اگر دروازه بسته بماند، مهمانی که پشت در است، نمی‌تواند به خانه داخل شود. این یعنی دلیلی که می‌خواهد برای بیان «خواست» خود، و بیان ارتباط «خواست» خود با تو بگوید. بعد، تو باز هم می‌پرسی که چرا خودت نمی‌روی که از من می‌خواهی؟ میگوید: من چای یا غذا را آماده می‌کنم. یا من روی این مسأله‌ی خاص تحقیق یا کار می‌کنم یا این قسمت کار منزل را انجام می‌دهم. تو دلیل او را می‌گیری. بعد از این‌که دلیل را گرفتی، میگویی خیلی خوب، حالا چون می‌دانم که بودن یا کار تو چه دلیل دارد یا با من و خواست من چه ربط دارد، من می‌روم و خواست تو را عملی می‌کنم. من می‌روم دروازه را باز یا بسته می‌کنم تا تو چای یا غذا را آماده کنی. وقتی من برگشتم، هر دو کار انجام شده است: من می‌خواهم چای یا غذا آماده باشد. این کار را تو انجام می‌دهی. تو می‌خواهی دروازه باز یا بسته باشد. این کار را من انجام می‌دهم. وقتی برگشتم، خواست هر دو طرف برآورده شده است. هر دو طرف زندگی خود را مطابق خواست خود شکل بخشیده اند.

این است همان تعامل امپاورمنتی که از احترام به «خود» و احترام به «خواست» خود ناشی می‌شود. ما در زندگی خود، در فقدان همین «خود» رنج می‌بریم و رنج تحمیل می‌کنیم. ما «خود»کُشی می‌کنیم. ما در «خود»کشی رکورد داریم. آن‌چه که حالا در قالب یک امر مقدس و دینی عنوان «انتحار» گرفته است، همان «خودکشی» است. «خود» را به خاطر «دیگری» قربانی کردن. فرقی نمی‌کند آن «دیگری» کی باشد: خدا، ملا، سازمان‌های استخبارات بیگانه، یا گروه‌هایی که به خاطر منافع و خواست‌هایی خاص با «خودکشی» من به «خواست» خود می‌رسد.

به یاد داشته باشیم که در امپاورمنت از انسان حرف می‌زنیم: انسان واقعی. هر انسان «خود» دارد و هر انسان «خواست» دارد. هر انسان به طور طبیعی تمایل دارد زندگی مطابق «خواست» او شکل بگیرد. برای رسیدن به همین «خواست»، هر انسان به طور طبیعی تمایل دارد که «خواست»‌های دیگر در برابر «خواست» او تسلیم و منقاد باشند. هر انسان به طور طبیعی تمایل دارد که «خود»های دیگر در برابر «خود» او فاقد استقلال باشند. «خود»های دیگر نابود شوند و مفت و رایگان در اختیار او و خواست او قرار داشته باشد. من خیلی لذت می‌برم از این‌که هر چه گفتم و هر چه خواستم، دیگران مطابق حرف و مطابق خواست من عمل کنند. خیلی لذت می‌‌برم و خیلی خوشم می‌آید. برای این‌که من می‌خواهم امپاور باشم. امپاور بودن به معنای این است که زندگی را مطابق خواست خود شکل ببخشم. بنابراین، چه خوب است که تمام قدرت‌ها به خواست من حرکت کنند. وقتی من گفتم: «سرک پاک شود»، جمعی از آدم‌ها دوشکنان بروند و سرک را پاک کنند. وقتی گفتم دروازه باز شود، وقتی گفتم غذا آماده شود، وقتی گفتم که این کار یا آن کار به این گونه یا آن گونه انجام شود، هیچ تعلل و توقفی صورت نگیرد و همه مطابق خواست من بدوند و کار کنند. این خواست من است. خواست طبیعی من به عنوان یک انسان. اما «دیگری» چه؟ «دیگری» که به خواست من حرکت می‌کند، آیا او هم «خود» یا «خواست»ی دارد یا ندارد؟ اگر «خود» یا «خواست» دارد، باید به خواست خود، به «خود» خود احترام کند. وقتی که من گفتم سرک پاک شود یا غذا آماده شود، باید صاف و راحت بپرسد که «چرا؟». اگر من گفتم که تو سرک را پاک کن و من درس می‌گویم؛ تو غذا را آماده کن و من این کار دیگر را انجام می‌دهم، تو هستی که باز هم با خود سنجش می‌کنی و با خود می‌گویی که این کار من چه به درد تو می‌خورد یا به تو چه ربط دارد. اگر این کار من به درد تو می‌خورد و اگر این کار من با خواست تو ربطی دارد، قبول می‌کنی و خواست مرا انجام می‌دهی. این می‌شود تعامل. در غیر آن رد می‌کنی. همان تعاملی که در امپاورمنت از آن سخن می‌گوییم. در غیر آن، اگر حتی کار صورت بگیرد، تعامل نیست. تقابل است. تقابل دو قدرت. یک قدرت غلبه و دیگری را زیر می‌گیرد. یکی دیگری را نفی کرده و نابود کرده است. یکی به خواست خود رسیده است و خواست دیگری زیر پا شده است.

اولین گام، در واقع مهم‌ترین گام در امپاور شدن همین کشف کردن، بارور کردن و احترام کردن به «خود» است. «خود» یعنی «اسم» تو؛ یعنی «خواست» تو؛ یعنی استقلال و فردیت مستقل تو. چگونه می‌توانیم به این خود برسیم؟ با سوالِ «چرا؟»؛ با سوالِ «چه به درد می‌خورد؟». این سوال به معنای بی‌احترامی به دیگران نیست. به معنای احترام به خود است.

در این‌جا خوب است ذهن تان را به نکته‌ی ظریفی دیگر نیز معطوف کنم. نکتهای که شما را از یک غلط‌فهمی و انحراف ذهنی نجات می‌دهد. ممکن است بپرسید که آیا زندگی واقعی انسان با این تمرین، یعنی با این چرا چرا گفتن، امکان دارد؟ مگر با این تمرین به یک کارتون مسخره به نام زندگی دچار نمی‌شویم؟ مگر معقول و منطقی است که هر لحظه و در هر کاری بپرسیم که چرا؟... چه به درد می‌خورد؟ ... به من چه ربط دارد؟ ... اگر این‌گونه باشد، زندگی چه شکلی خواهد یافت؟

دقت کنید که این سوال شما را چگونه به درک مهم‌ترین اصل امپاورمنتی، مهم‌ترین اصل در «آشتی با قدرت» نایل می‌سازد. تأکید بر این سوال، تأکید بر کشف و درک و احترام «خود» است. مهم این است که در ذهن تان بپذیرید و قبول کنید که چیزی به نام «خود» و «خواست» وجود دارد. این «خود» و «خواست» یا به تو تعلق دارد یا به دیگری. زندگی همین است. امپاورمنت همین «خود» و همین «خواست» را متعلق به هر فرد انسان می‌داند. بنابراین، هر فرد انسان باید به این «خود» و این «خواست» عنایت داشته باشد و به آن برسد.

وقتی این نکته را گرفتید و وقتی به این نکته وقوف یافتید، وارد عرصه‌ی دیگری از درک امپاورمنتی می‌شوید که آن را عرصه‌ی «معنایابی» و «معنابخشی» انسان یاد می‌کنیم. این نکته را در برنامه‌های گذشته به شکلی گذرا یاد کرده ایم. ممکن است اکثر اوقات که با خواست دیگری مواجه می‌شوید، سوال «چرا؟» را اصلاً مطرح نکنید و خود تان جوابش را پیدا کنید. مثلاً وقتی کسی شما را می‌گوید که دروازه را باز یا بسته کن، جواب سوال «چرا؟» را خودت پیدا می‌کنی. این سوال به ذهنت می‌رسد، اما از دیگری آن را نمی‌پرسی. بلکه خودت به این دستور و این خواستی که در برابرت مطرح شده است، فکر می‌کنی و برایش پاسخ می‌دهی. این پاسخ دادن در واقع نوعی معناکردن یک خواست نیز هست. می‌گویی من حالا می‌روم دروازه را باز یا بسته می‌کنم، به خاطری که فردا یا وقتی دیگر، او برای من این یا آن کار انجام می‌دهد. این سوال را خودت در ذهن خود جواب می‌دهی. مهم این است که باید در ذهنت روشن شده باشد که چرا یک کار را به خواست دیگری انجام می‌دهی. زندگی اجتماعی انسان مملو است از این‌گونه تعامل با قدرت‌های دیگر. هر کاری را در هر دقیقه و در هر مورد پرسان و حساب نمی‌کنید. آدمی موجود باهوشی است و با این هوش خود می‌تواند بسیاری از سوال‌ها را ناپرسیده جواب بگوید. بسیاری از سوال‌ها را میتواند برای خود مطرح کند و با قدرت معنابخشی خود به آن‌ها معنا بخشد و به آن‌ها پاسخ گوید.

مهم دلیل یافتن برای یک کار و قناعت بخشیدن به ذهن پرسش‌گر است. خود را در انجام هر کاری که دارید، قناعت بدهید و بگویید که این کاری را که من می‌کنم به این دلیل خوب است، هرچند طرف مقابل ارزش و معنا و اهمیت این کار را که می‌کنید، هیچ درک نکند.

دقت کنید که چه می‌گویم: کاری را که من هر روز برای شما انجام می‌دهم و این‌جا می‌آیم و آمادگی می‌گیرم و درسی را به نام آشتی با قدرت یا امپاورمنت ارایه می‌کنم، یک کاری است که باید دلیل داشته باشد. مهم نیست که شما ارزش و اهمیت این کار را درک می‌کنید یا نمی‌کنید. مهم نیست که شما برای این کار چه ارزش یا اهمیتی قایل هستید یا نیستید. مهم این است که من خودم آن را درک می‌کنم. مهم این است که من خودم به این کار چه معنایی می‌دهم و از آن چه تأویلی دارم. این معنا و این تأویل است که برای کار من ارزش خلق می‌کند.

این نکته نیز از نکته‌های مهم امپاورمنتی است. آدمی اولین حساب‌دهی را با خود دارد. اتفاقاً این حساب‌دهی یکی از بهترین و مهم‌ترین کارهایی است که آدمی انجام می‌دهد. من می‌روم با کسی وارد یک تعامل می‌شوم. این کس ممکن است اشرف غنی احمدزی باشد یا خلیلی باشد یا محقق. من می‌روم در جنگ‌های کابل سهم می‌گیرم. من می‌روم با یک ایرانی یا امریکایی یا جاپانی وارد تعامل می‌شوم. در همه‌ی این موارد من با انسان طرف هستم. طرف من، همانند هر انسان معمولی دیگر، «خود»ی دارد و «خواست»ی دارد و می‌خواهد زندگی خود را مطابق خواست خود شکل بخشد. منطقی نیست که من تصور کنم که طرف از تعامل و رابطه‌ی خود با من هیچ خواست و مطالبه‌ای ندارد. مهم این است که من با خودم تصفیه حساب کنم که خواست و مطالبه‌ی من در این تعامل و در این رابطه چیست. اگر این حساب و کتاب را داشته باشم، هر لحظه‌ای از رابطه‌های خود را من خودم، از دید خودم معنا می‌کنم و برای هر کاری که انجام می‌دهم خودم توجیهی دارم که ذهنم را قناعت می‌دهد و برایم رضایت خلق می‌کند. اینجا من نشان می‌دهم که صاحب خواست بوده ام، صاحب رویا بوده ام، رویایم را در قالب هدف یا اهدافی خاص دنبال کرده ام و از این کار خود به دستاوردی رسیده ام یا نرسیده ام. من وکیل طرف مقابل نیستم که از دید او، و با معیار خواست و مطالبه‌ی او سنجش کنم.

دقت کنید که هیچ توهینی بالاتر از این برای خود آدمی وجود ندارد که وقتی، در مسیر راهی که رفته است یا در مسیر راهی که می‌رود، به نقطه‌ای برسد که بگوید فلانی از من استفاده کرد و فلانی مرا به خدمت خود گرفت یا فلانی وقتی به خواست خود رسید به من بی‌اعتنایی کرد و مرا نادیده گرفت. فلانی یعنی یک انسان دیگر. او حق داشته که مطابق خواست خود کار کند و از هر کسی، از جمله از تو، برای رسیدن به خواست خود استفاده کند. اما این تویی که بگویی چرا مفت و رایگان در خدمت خواست او حرکت کرده ای؟... امپاورمنت با تأکید بر کشف و احترام و تقویت «خود» به عنوان «Inner Power» یا قدرت درونی انسان، در واقع کمک می‌کند که از همین لحظه‌ی تلخ در زندگی خود مصوون بمانیم.

بنابراین، خیلی وقت‌ها که چرا چرا می‌گوییم و می‌پرسیم که چه به درد می‌خورد یا به من چه ربط دارد، به معنای این نیست که کسی را آن‌جا تصور کنیم که بیاید و برای ما جواب بگوید. این سوال را با خود مطرح می‌کنیم و خود نیز برای آن پاسخ پیدا می‌کنیم.

«خواست» ما نیمه‌ی قدرت‌مندی از «خود» ما، از «وجود» ماست. نیمه‌ی قدرت‌مند یعنی نیمه‌ی اصلی یا نیمه‌ی تام. این نیمه‌ی دیگر که آن را واقعیت کنونی و یا واقعیت ظاهری و بالفعل خود می‌گوییم، در برابر نیمه‌ای که آن را «خواست» و «رویا» می‌گوییم، نیمه‌ا‌ی خنثا است. دست و پا و چشم و مغز شما یک قدرت خنثا است که در اختیار آن قدرت دیگر تان که خواست شماست، قرار دارد. دست تان به خودی خود کار نمی‌کند. خواست شماست که دست تان را به حرکت می‌اندازد. چشم تان به خودی خود کار نمی‌کند. خواست شماست که آن را به حرکت می اندازد. بنابراین، شما نیمه‌ای در وجود خود دارید که آن را نیمه‌ی فعال می‌گوییم در برای این نیمه‌ی دیگر که آن را نیمه‌ی منفعل می‌گوییم. نیمه‌ی فعال شما، یعنی خواست شما، نیمه‌ی تصمیم‌گیرنده است. نیمه‌ی معنابخش و معنایاب است. این نیمه را باید در خود تان تقویت کنید.

فیلم زیبایی است به نام «The Little Boy» یا «پسر کوچک». دوست دارم شما را تشویق کنم که این فیلم را ببینید. به دقت ببینید. صحنه‌ای را نشان می‌دهد در جریان جنگ جهانی دوم و بعد از آن. داستان قشنگی دارد از یک پسر خردسال که پدرش را دوست دارد و این پدر رفته است در جنگ جاپان و همان‌جا گم شده است. پسر می‌خواهد پدرش برگردد. می‌ خواهد پدرش را دوباره ببیند. برای این خواست خود تقلا و کوشش عجیبی دارد. بالاخره هم موفق می‌شود. اما تا این خواست او تحقق بیابد، تمرین‌هایی دارد و با صحنه‌هایی مواجه می‌شود که فوق‌العاده معنادار و الهام‌بخش اند. آن‌جا شما با قدرتی به نام «Power of Will» آشنا می‌شوید و این مفهوم را درک می‌کنید که می‌گویم اگر «Power of Will» داشته باشید، چگونه همه‌ی قدرت‌های دیگر، اعم از قدرت‌هایی که در انسان‌های دیگر اند و قدرت‌هایی که در طبیعت نهفته اند، در جهت تحقق خواست شما به حرکت می‌افتند. بگذارید این آیه‌ی زیبای قرآن را هم برای تان بگویم که یک کمی آخوندی هم کرده باشم: «فاصبر، ان وعدالله حق، و لایستخفنک الذین لایوقنون». (شکیبایی کن که وعده‌ی خدا حق است و کسانی که یقین نمی‌کنند تو را به خوف و وحشت نیندازند.) ... امپاورمنت همین است.

(ادامه دارد)

آشتی با قدرت (11)

خود قدرت درونی

بحث «خود» به عنوان قدرت درونی یا «Inner Power»، همان قدرت مرکزی در ما است که هم هستی به عنوان منبع قدرت از آن شروع می‌شود و هم پروسه‌ی قدرت‌مندشدن ما به عنوان انسان، به عنوان یک «وجود مستقل خودبنیاد» از آن شکل می‌گیرد.

در برنامه‌ی امروز، روی مفهوم «واقعیت» و «آیدیال» در روشنایی مفهوم «خود» مکث و تأمل بیشتری خواهیم کرد. یادداشت‌های امروز را کوشش کنید با دقتی بیشتر بنویسید تا در درک این مفهوم، که برغم ظاهر ساده‌ی خود، اندکی پیچیده‌تر است، با دشواری زیادی مواجه نشوید.

یاد تان هست که یک روز دیگر گفته بودم گاهی انسان در فهم برخی از مفاهیمی که ظاهراً خیلی ساده اند، از درک مفاهیم به ظاهر دشوار و پیچیده بیشتر گیر می‌ماند. مفهوم «خدا» از همین جنس است. آنقدر ساده و دم دست است که از طفل تا بزرگ‌سال، از بی‌سواد تا باسواد با آن به طوری نامحدود ور می‌رود. این یعنی یک مفهوم ساده و آسان. در عین حال، همین مفهوم در درک انسان آن‌قدر معضل‌آفرین است که کشتارهای وحشیانه‌ی انسان و نابودی زمین و امکانات زمین و تمدن و فرهنگ و همه چیز را در ظل آن توجیه می‌کنند. آن‌که موری را نمی‌آزارد صرف به خاطر این‌که «دانه کش است و جان دارد و جان شیرین خوش است»، با آن  دیگری که وارد مسجد یا مکتب می‌شود و صدها و هزاران انسان را لاقلم از تیغ می‌کشد و به خاک و خون می‌اندازد، هر دو، به یک نسبت، از مفهوم خدا یاد می‌کنند و از مفهوم خدا کار می‌گیرند. این یعنی همان پارادوکس سهل ممتنع؛ یعنی کوسه‌ی ریش‌پهن؛ یعنی آسان بغرنج! یک مفهومی که ظاهراً خیلی آسان است، ولی وقتی که دقت می‌کنی متوجه می‌شوی که لایه‌های بسیار پیچیده‌ای در آن وجود دارد.

مفهوم «خود» همین‌گونه است. خیلی دم دست و آسان و راحت با آن کنار می‌آییم. اما به همان سادگی از کنارش عبور می‌کنیم و از درکش عاجز می‌مانیم و صاف و ساده از یاد می‌بریم که قدرت و هستی و همه چیز از همین «خود» شروع می‌شود. رابطه‌ی من با خدا و هستی و انسان و همه چیز از این نقطه شروع می‌شود: «خود» و لاغیر.

باز هم در این وسط تخته، مفهوم «خود» را در نظر گیرید. عجالتاً این مفهوم ساده‌ی دیگر را نیز در ذهن تان بگیرید که این «خود» یک «واقعیت» است. «خود» یعنی خودتان. همین که هستید و این‌جا نشسته اید. کریمه و مریم و زهرا. موسی و شریف و نیلوفر. همین. پدر و مادر تان یک واقعیت است. همان که در خانه است. همان‌که شما از وجود آن دو ریشه گرفته و به دنیا آمده اید. من به عنوان یک معلم یک واقعیتم. همین حالا که این‌جا ایستاده ام. این مارکر را در دست دارم. روی این تخته می‌نویسم. شما صدای مرا می‌شنوید. صورت و قیافه و اکت و ادا و اطوارم را می‌بینید. همین.

من یک «خود» دارم. همان‌گونه که هر کدام شما، هر فرد شما در این‌جا، یک «خود» دارید. ما با هم یکی نیستیم. دو تا هستیم. دو فرد کاملاً مجزا و متفاوت و مستقل از هم. من حالا می‌خواهم کلمات خاصی را بر زبان بیاورم. شما این خواست را ندارید و این کار را نمی‌کنید. شما خواست دیگری دارید و مصروف کار دیگری هستید. شما دارید به سوی من نگاه می‌کنید و به صدای من گوش می‌کنید. این یعنی ما دو وجود مستقل و مجزا از هم، دو فرد مستقل از همیم.

درک و تقویت «خود» را هم از همین نقطه و با همین مثال شروع می‌کنیم: «خود». بعد این را هم می‌نویسیم یک «واقعیت».  واقعیت من، یعنی همین چیزی که حالا هستم. ظاهر من. من یک «وجود» هستم و شما این وجود را به عنوان یک واقعیت درک می‌کنید. بنابراین، واقعیت من، یعنی آن بخشی از «وجود» من که دیگری می‌تواند آن را با حواس پنح‌گانه‌ی خود، یا با ابزار و لوازم مادی که در اختیار خود دارد، درک کند.

اما این واقعیت که می‌گویم و شما آن را درک می‌کنید، یک بخشی از وجود من است. من، در عین حال، بخش دیگری نیز در «وجود» خود دارم که ظاهراً شما آن را با هیچ یک از ابزار مادی و یا هیچ یک از حواس پنج‌گانه‌ای که در اختیار دارید، درک نمی‌کنید. در حالی که من به عنوان یک «وجود» آن یکی هم هستم. در واقع آن بُعد «وجود» من است که واقعیت مرا به صورت دایم شکل بخشیده و تغییر می‌دهد. آن بُعد وجود من «خواست» و «آیدیال» من است.

هیچ انسانی را نمی‌شناسیم که فاقد «خواست» و «آیدیال» باشد. هیچ‌کدام شما که در این‌جا نشسته اید، فاقد خواست یا آیدیال نیستید. دست شما یک واقعیت است. اما این دست حالا به شکلی خنثا در برابر شما و در اختیار شما قرار دارد. به محض این‌که دست شما به کار بیفتد و خلاقیت کند، قابل درک و شناخت می‌شود. در واقع بعد از به کارافتیدن و خلاق شدن است که این دست معنا می‌یابد و به اصطلاح «چیز» می‌شود. آن‌چه که این دست را به کار می‌اندازد و خلاق می‌سازد، بخش دیگری از «وجود» و «بودن» شماست که آن را «خواست» یا «آیدیال» می‌گوییم.

مفهوم «خواست» با مفهوم «آینده» ارتباط دارد. در واقع «خواست» در «آینده» بروز می‌کند. اما من از خواست شما چیزی نمی‌دانم. حالا شما این‌جا هستید. من ظاهر شما را می‌بینم. دست شما را. واقعیت وجود و بودن شما را می‌بینم و با حواس پنج‌گانه‌ی خود درک می‌کنم. اما من دقیقاً نمی‌دانم که نیم دقیقه بعد، نیم ساعت بعد، شما از دست و پا و چشم و گوش تان برای چه استفاده می‌کنید. من این را نمی‌دانم. زیرا که این بُعد «وجود» و «بودن» شما از دید من پنهان است. این بُعد «وجود» و «بودن» تان برای من قابل درک نیست. تنها برای خود تان قابل درک است. خود شما، یعنی همان قدرت تصمیم‌گیرنده در وسط واقعیت کنونی و خواست شما.

 شما به هر میزان که بر آن بُعد وجود خود آگاه شدید، این واقعیتی را که فعلاً در اختیار دارید، جهت‌مندانه‌تر و هدف‌مندانه‌تر به کار می‌اندازید. همه دست و پا دارند؛ اما وقتی زمان می‌گذرد، همه به یک چیز و به یک نسبت به موفقیت و دستاورد نمی‌رسند. برای این‌که این آدم‌ها خواست‌های شان متفاوت بوده است. این آدم‌ها، بر اساس خواست‌های متفاوت خود، از دست و پای خود، از واقعیتی که حالا در اختیار خود دارند، استفاده‌ی متفاوت کرده اند. و چون از واقعیت موجود و امکانات موجودی که در دست داشته اند، استفاده‌ی متفاوت کرده اند، به جاهایی متفاوت و به دستاوردهایی متفاوت نایل شده اند.

خواست شما نیز بخشی از «وجود» شماست. در واقع، با توصیفی که کردیم، «خواست» شما بُعد بسیار مهمی از «وجود» شما، از «هست» شما است. این خواست یک قدرت است. در واقع اساس قدرتی را که شما به عنوان قدرت درونی یا «Inner Power» در خود می‌شناسید، همین «خواست» شماست. قدرت درونی «خود» شماست؛ اما «خود» شما در «خواست» شما تجلی می‌کند و با «خواست» شما معنا می‌شود. بنابراین، نقش مهم را در خود مستقل و خودبنیاد شما نیز همین «خواست» شما ایفا می‌کند.

 دقت کنید: جسم من یک قدرت است. خواست من هم یک قدرت است. این اندام ظاهر من یک قدرت است. این واقعیت وجود من است؛ اما آیدیال من هم یک واقعیت است. واقعیت یعنی این هم در من «هست». من بر اساس آیدیال خود حرکت می‌کنم. به هر میزان که این «آیدیال» یعنی «خواست» در من روشن‌تر و مشخص‌تر باشد، «خود» من، خود قدرت‌مندتر می‌شود. اگر از تعبیر برنامه‌ی گذشته استفاده کنم و بگویم که همان فیوزی که ممکن است در شما خطا خورده و از کار افتاده باشد، چیست، خواهم گفت «خواست» شما.

خوب است این تمرین امپاورمنتی را برای چند لحظه‌ای به صورت مشترک انجام دهیم. کتاب‌چه‌های تان را بگیرید و پنج مورد از آن‌چه را می‌خواهید بنویسید. فرقی نمی‌کند این خواست چه باشد: یک خوراکی، دیدن یک دوست در صنفی دیگر، خرید یک کتاب، رویای رییس جمهور شدن، رویای قدم زدن در یک پارک یا در یک شهری که از آزار و اذیت در امان باشید و صاف و ساده مثل آدم گردش کنید...

حالا برای دو دقیقه این خواست‌های تان را مرور کنید. ببینید که اولین چیزی که به ذهن تان می‌رسد، چیست. مثلاً برای این‌که خوراکی به دست بیارید یا دوست تان را ببینید، باید چه کار کنید؟... مطمیناً می‌گویید باید از جا برخیزم و حرکت کنم. این از جا برخاستن و حرکت کردن، یعنی واقعیت ظاهر تان را، جسم تان را، به جهت خواست تان کشاندن. شما اگر سی نفری که این‌جا هستید، در همین لحظه تصمیم بگیرید که برای تأمین اولین خواستی که نوشته اید، حرکت کنید، مطمیناً در سی جهتی متفاوت به حرکت می‌افتید. پنج دقیقه بعد، این سی نفر، سی حاصل متفاوت از «وجود» و «بودن» خود را شاهد می‌شوید.

آن‌چه به دنبال آن، یا برای حاصل کردن آن حرکت می‌کنید، خواست شماست. این خواست شما، یعنی خود مستقل و خودبنیاد شما. بنابراین، شما باید قبل از این‌که جسم تان، یا واقعیت کنونی تان را به کار بیندازید، باید روی این خواست تان تأمل کنید. این خواست، بودن کنونی شما را معنا می‌کند. یک لحظه بعد، یک روز بعد، یا یک سال بعد، یا ده سال بعد، شما کسی هستید که بنا بر خواستی که حالا دارید یا در جریان زمان برای خود تعریف می‌کنید، شکل گرفته اید. شما در این جریان با قدرت‌های دیگر تعامل کرده اید. از قدرت‌های دیگر تأثیر پذیرفته اید. بر قدرت‌های دیگر تأثیر گذاشته اید. آن‌چه که در این جریان از شما ساخته شده و یا با شما ظاهر شده است، همان معنایی است که «وجود»  یا «بودن» شما برای دیگران تلقی می‌شود.

بنابراین، خواست شما آغاز ارتباط شما با تمام قدرت‌های دیگر در ماحول شما است. شما فعلاً این قدرت‌ها را ندارید. اگر بخواهید این قدرت‌ها را بگیرید، در آینده می‌گیرید. یعنی در زمانی که آینده در اختیار شما می‌گذارد. می‌پرسم که چه چیزی این قدرت‌ها را در آینده در اختیار شما قرار می‌دهد؟... خواست شما. همان خواستی که حالا دارید. همان خواستی که در جریان زمان در خود پرورش می‌دهید. تو بگو که چه می‌خواهی تا من تعیین کنم که آیا من با تو دست بدهم یا نه. به یاد داشته باشید که آدم‌ها وقتی با شما ارتباط می‌گیرند، این ارتباط غیر از ارتباطی است که مثلاً با گرگ و گاو و گوسفند یا با سایر پدیده‌های طبیعی می‌گیرند.

در هفت عرصه‌ی زندگی یا «Seven Life Area» که حرف می‌زدیم، از روابط خود سخن می‌گفتیم. آن جا گفتیم که یکی از عرصه‌های بسیار مهم زندگی ما که برای ما قدرت می‌دهد، رابطه‌های ماست. یعنی قدرت در رابطه‌های ما است. اگر یاد تان باشد، این رابطه‌ها را به دو دسته تقسیم کردیم: یکی رابطه‌ی ما با انسان‌ها و دیگری، رابطه‌ی ما با غیر انسان‌ها. در مجموع هر چیزی که در هستی هست و ما به گونه‌ای با آن در ارتباط قرار می‌گیریم، به همین شکل تقسیم‌بندی می‌شوند.

 آن‌جا گفتیم که رابطه‌ی ما با غیر انسان‌ها رابطه‌ای یک‌طرفه است. یعنی تمام موجودات غیر انسانی با ما در حالتی انفعالی ارتباط دارند. این موجودات انرژی و نیرو دارند، اما «خود» ندارند. همین «خود»ی را که ما در این‌جا از آن حرف می‌زنیم. یعنی وقتی من دستم را به طرف یکی از این موجودات دراز می‌کنم، به شرطی که آن را خوب بشناسم، او دیگر از «خود» حرف نمی‌زند. از طرح و اراده‌ی خود، از تصمیم خود حرف نمی‌زند تا در برابر من مقاومت کند. او فقط به صورت منفعل در اختیار من است. تنها شرط و تنها ضرورت این است که من آن را بشناسم.

برق یا الکتریسیته عظیم‌ترین منبع قدرت است. کارخانه‌های بزرگ را به حرکت می‌اندازد. شهرهای بزرگ را روشن می‌کند. در زمان ما، دیگر برای هیچ کسی پوشیده نیست که الکتریسیته یا انرژی برق چقدر مهم است. اما همین انرژی، در اختیار انسان، به شکل خنثا وجود دارد. خنثا که می‌گوییم به معنای این است که خود این انرژی، تا دست آدم به آن نرسیده، کاری نمی‌کند و وقتی دست آدم نیز به آن می‌رسد، مقاومت نشان نمی‌دهد که بگوید مثلاً کارخانه خوشم نمی‌آید، می‌روم بند برق. یا کامپیوتر خوشم نمی‌آید، می‌روم خانه‌ها و درون یخچال‌ها. این آدمی است که می‌رود و این انرژی را به دل‌خواه و به خواست خود به کار می‌اندازد. این آدمی است که یک میزان معین الکتریسیته را در سیم باریک جریان می‌دهد و مثلاً پکه‌ها یا چراغ‌های منزل خود را به کار می‌اندازد. یک مقدار عظیم‌تر این انرژی را می‌برد در کارخانه‌های بسیار بزرگ، و فابریکه‌های غول‌پیکر را با آن به حرکت می‌اندازد و محصولات بی‌شماری را از آن تولید می‌کند.

انرژی برق به شکل خنثا در اختیار آدمی قرار دارد؛ اما در عین حال، اگر آدمی این انرژی را خوب نشناسد، همین انرژی می‌تواند او را هلاک کند. اگر تو برقی با قدرت بسیار بالا را ببری و مثلاً در سیم‌های نازک یک خانه‌ی بسیار کوچک وصل کنی، خانه را نابود می‌کنی.

به همین گونه است جانوران. مثلاً گرگ یا شیر یا پلنگ قدرت دارند، اما قدرت این‌ها در نسبت و در ارتباط با انسان قدرتی خنثا است. کافی است که تو بدانی شیر از چه قدرتی برخوردار است و این قدرت را در چه حد، توسط چه ابزاری و چگونه می‌توانی مهار کنی. مار را باهمه‌ی انرژی خطرناکی که در اختیار دارد، تو می‌توانی مهار کنی. اگر نشناسی، بلی، مار تو را هلاک می‌کند؛ اما اگر بشناسی، حتی از زهر آن برای درمان کردن خود استفاده می‌کنی.

این‌هایی که می‌گویم یک نوع امکان است برای مقایسه کردن و درک کردن قدرت «خود» و قدرت «خواست» در انسان. انسان موجودی متفاوت است. انسان قدرت خنثا نیست که با تو در یک نسبت خنثا و منفعل رابطه داشته باشد. انسان، هر فرد انسان، در فردیت مستقل خود، قدرتی را در درون خود دارد به نام «خود». انسان با این «خود» یک نوع استقلال دارد و همین استقلال انسان است که او را از تمام موجودات دیگر متمایز می‌سازد. به همین دلیل، انسان می‌تواند منبع لایزال و متنوعی از انرژی نیز در اختیار تو قرار دهد. گرگ صرفاً یک نوع انرژی را در اختیار تو قرار می‌دهد. برق یک نوع انرژی را در اختیار تو قرار می‌دهد. فلان گیاه یک نوع انرژی را در اختیار تو قرار می‌دهد. کافیست که تو همان خصوصیتش را، یعنی همان انرژی مخصوص را، در آن درک کنی و بگویی که در چه چیزی و در چه کاری به درد من می‌خورد. اما انسان این‌گونه نیست. انسان منبع لایزالی از انرژی به شکل متکثر و متنوع است. اصلاً قابل تصور نیست که انسان چه مقدار قدرت را در چه شکل‌هایی و با چه حجم و کیفیتی در اختیار من قرار داده می‌تواند. اصلاً قابل احصا و اندازه‌گیری نیست. فکر انسان، یک منبعی از قدرت است؛ احساس و عاطفه‌اش، یک منبعی از قدرت. تجربه‌اش، ارتباطش، باورهای دینی و مذهبی‌اش، مهارت‌هایی را که در عرصه‌ی کارهای مختلف دارد، همه به نوبه‌ی خود منابعی عظیم و متکثر از قدرت اند.

از این‌که بگذریم، ابداع‌گری انسان، قدرت ترکیب‌گری عناصر و مفاهیم در انسان، منبع عظیم دیگری از قدرت است که در ارتباطش با تو، در اختیار تو قرار می‌گیرد. انسانی که همین اکنون با تو در ارتباط است، می‌تواند یک ادیب خوب باشد؛ فردا همین آدم یک مفسر خوب می‌شود؛ روزی دیگر یک مخترع خوب؛ روزی دیگر یک سیاست‌مدار خوب؛ روزی دیگر یک هنرمند خوب. می‌بینید که هر روز، و هر لحظه، انسان امکان آن را دارد که در یک قالب تازه، به یک شکل تازه، بازآفرینی شود. این هم از ویژگی‌های مهم انسان است.

بنابراین، من وقتی خواسته باشم با انسانی دیگر در ارتباط قرار بگیرم و از قدرت او به نفع خود استفاده کنم، اول باید به این سوال مقدر، به اصطلاح آخوندی، پاسخ بگویم که اگر آن دیگری از من پرسید که چه می‌خواهی، من بتوانم برایش بگویم که وقتی از تو می‌خواهم با من نزدیک شوی و قدرت خود را در اختیار من قرار بدهی برای رسیدن به این خواست، و برای تحقق بخشیدن این هدف است. من باید از لحاظ ذهنی آمادگی آن را داشته باشم که بگویم برای این کار با تو ارتباط می‌گیرم یا برای این‌کار از تو می‌خواهم که قدرت خود را در کنار قدرت من قرار دهی.

هدف من بیانگر خواست من است. هدف در آینده تحقق پیدا می‌کند. هدف یک نقطه است در آن دوردست‌ها که مرا به سوی خود می‌کشاند. من باید به آن نقطه برسم. حال آن‌جا نیستم. حالا از آن نقطه فاصله دارم. اما همه‌ی آن‌چه را که فعلاً دارم، با واقع‌بینی و دقت، برای رسیدن به آن نقطه، به آن هدف، مدیریت می‌کنم و به کار می‌اندازم.

می‌بینید که آن بحث دیگر که در برنامه‌ی گذشته تحت عنوان رابطه‌ی «خود» و «دیگری» یا «تکبر» و «تواضع» گفتم، در این‌جا هم روشن‌تر می‌شود. من برای این‌که بتوانم به خواست خود، به هدف خود، به آیدیال خود، برسم، به قدرت ضرورت دارم. قدرت در دیگری است و برای گرفتن قدرت از دیگری من به تعامل با دیگری ضرورت دارم. خواست من نیز هر چه متعالی‌تر و بزرگ‌تر باشد، برای تحقق آن به قدرت‌هایی بیشتر و بزرگ‌تر و موثرتر ضرورت دارم.  بنابراین، تعامل امپاورمنتی، تعامل برای ایجاد توازن میان «خود» و «دیگری»، میان «واقعیت» و «آیدیال»، میان «حال» و «آینده»، میان «وضعیت موجود» و «وضعیت مطلوب» است. امپاورمنت انسان را به گونه‌ای بار می‌آرد که می‌توان از او به عنوان یک انسان، با ظرفیتی متعالی و نیکو، انتظار داشت. شکل بخشیدن زندگی مطابق خواست خود، صرفاً یک خواست نیست؛ یک عملیه برای انسان شدن، برای تحقق و بارورساختن «خود واقعی» یا «» انسان نیز هست.

انسان به شناخت «خود» ضرورت دارد. «خود» نقطه‌ی وصل انسان با هستی یا تمام قدرت‌هایی است که در هستی هستند. این «خود» یعنی من، یعنی همین فرد با همین هویت و ماهیت و جسم و روح و ماده و معنا و هر چیزی که برای آن قایلیم و در آن می‌شناسیم. «خود» یعنی همین. «خودآگاهی» یعنی شناخت همین «خود».

بحث خواست و قدرت خواست در انسان، بحثی درازدامن‌تر از این است که آن را در فرصتی دیگر مرور خواهیم کرد. امیدوارم، بحث امروزی در ادامه‌ی بحث گذشته، اندکی از پیچیدگی مفهوم «خود» کاسته باشد و این مفهوم را برای شما اندکی بیشتر قابل درک سازد. یکی و تمام: خود تان را بشناسید، خود تان را احترام کنید، خود تان را بارور سازید، و بدانید که هیچ چیزی در این جهان نیست که با خود شما برابرای کند. اگر به خدایی هم در هستی باور داشته باشید، آن خدا، با همین «خود» شما تعامل می‌کند، با همین «خود» سخن می‌گوید، به همین «خود» قدرت می‌دهد و از همین «خود» قدرت می‌گیرد....

 (ادامه دارد)